جوری که خودمم نمیتونم جمعش کنم........
بای
یه شب مرخص شد و دوباره انقد حالش بد شد که
بردنش c.c.u
این بار دیگه جدی تره!!!!!!!!!
بیشتر از هرچیزیم زخم زبون یه آدم .....و........و........و.........
که هر چی بهش بگم کمه........
لعنت بهش!!!!!!!!
همه چیز به هم ریخته.....
درس و نمیفهمم فقط..........
کارم شده گریه....
همین...........
همش اکسیژن اینجا کم میاد و بازم
اون قلب بی نوا به اون احتیاج داره..........
تنهاییام شده گریه و توی جمع میخندم تا مبادا کسی پی ببره
که چمه...........
(دعاش کنید)
میشه یه مشکل اساسی.....
انقدر مهم و اساسی که آدم حتی خودشم نمیدونه
همه ی بچه ها و نوه هاش و مخصوصا" اون نوه ش که
همیشه پیشش بود و آنا آنا(مادربزرگ به ترکی) گفتنش
تموم نمیشد کارش میشه گریه و حتی سر کلاس درسم
مشکل اساسیش میشه این قلب و دریچه ی میترال و
سرخرگ آئورتی که گرفته.......
مشکل بدیه گرفتن رگ قلب و دریچه هاش...
کم کم دارم دیوونه میشم.......
شاید به خاطر بسته بودن این قلبه.......
یاد این شعر افتادم وقتی پای تلفن نفس نفس میزدی و
از زیر ماسک اکسیژن فقط به خاطر اینکه با ته تغاریت
حرف بزنی اومدی بیرون:
چشام و بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه
چشات و واکن تا ببینی قلبم بی تو آواره میشه.....
اون وقت بود که پای تلفن واسه اینکه بهت روحیه بدم بازم
باهات شوخی کردم تا این بغض کشنده رو زیر خنده م
پنهان کنم........
.......
........
.......
دیگه دارم خسته میشم..........
بیماری قلبی بدترین دردیه که تا حالا بوده.......
(مامان بزرگم حالش خوب نیست واسش دعا کنید)
باز هم در حال گرد گیری اش است.........
هرشب با دست هایش روی کلیدهایش را گردگیری
میکند و صدایش بازهم بلند میشود...........
با اینکه از گرد گیری متنفرم اما گردگیری تو را دوست دارم......
البته اشکم را در میآوری.........
اما بازهم گرد و خاک زیادش به شنیدن صدایش می ارزد..........
ملودی هایت هر شب متفاوت است......
یک شب بتهوون.....
موتزارت......
و.......
.........
.........
.......
اینبار یادم باشد حتما" از تو بخواهم
که پیانو زدن را یادم بدهی........
پشت سر هم.........
اعصابم متشنج شد.........
مجبورم میکنی توهین کنم..........
اذیت نکن دیگر.........
باز هم خواندی........
مثل اینکه تو نمیفهمی.....
لطفا" خفه شو.......
باز هم خواندی.......
حواسم نبود که خودم باید صدایت را ببرم.......
و همینطور نمیدانستم تو گوشی مضخرفی هستی که
اگر بیندازمت یک طرف خودت را لوس میکنی و به
نوعی ساکت میشوی......
پس مجبورم که بیندازمت تا خودت ساکت شوی چون حرف من را نمیفهمی
و ساکت نمیشوی..........
بلاخره تو گوشی هستی دیگر.............
اما نشد.......
منم و یک دنیا حرف ناگفته در مطلع و مقطع........
از زندگی بیزارم...
نه.......
دوستش داشتم...........
نه حالا..........
قبل ها را میگویم ......... نه ۱ یا ۲ سال قبل بلکه ۱۰ یا ۱۲ سال قبل......
ای کاش همیشه کودک میماندم........
تا آمدم از یاد ببرمت، آمدی.........
اشکم را درآوردی.........
مثل همیشه.......
لعنت به تو.............
که باز هم موقع غذا پختن به تو نیاز دارم.........
دلم تنگ است.......
برای هوای تو.....
برای داشتنت بوسیدنت.........
برای............ کلا" برای همه چیز....
ای کاش میتوانستم زودتر رمضان را تمام کنم و به
دیدارت بیایم.....
دلم تنگ است.....
برای شمال........