تبليغاتX
فصل جدید
گند زدم عینن همیشه....

جوری که خودمم نمیتونم جمعش کنم........

بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:50  توسط دختر  | 
بازهم کار این نوه ته تغاریه شده گریه........

یه شب مرخص شد و دوباره انقد حالش بد شد که

بردنش c.c.u

این بار دیگه جدی تره!!!!!!!!!

بیشتر از هرچیزیم زخم زبون یه آدم .....و........و........و.........

که هر چی بهش بگم کمه........

لعنت بهش!!!!!!!!

همه چیز به هم ریخته.....

درس و نمیفهمم فقط..........

کارم شده گریه....

همین...........

همش اکسیژن اینجا کم میاد و بازم

اون قلب بی نوا به اون احتیاج داره..........

تنهاییام شده گریه و توی جمع میخندم تا مبادا کسی پی ببره

که چمه...........

(دعاش کنید)

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:35  توسط دختر  | 
گاهی وقتا این قلب و دریچه ها و رگاشم

میشه یه مشکل اساسی.....

انقدر مهم و اساسی که آدم حتی خودشم نمیدونه

همه ی بچه ها و نوه هاش و مخصوصا" اون نوه ش که

همیشه پیشش بود و آنا آنا(مادربزرگ به ترکی) گفتنش

تموم نمیشد کارش میشه گریه و حتی سر کلاس درسم

مشکل اساسیش میشه این قلب و دریچه ی میترال و

سرخرگ آئورتی که گرفته.......

مشکل بدیه گرفتن رگ قلب و دریچه هاش...

کم کم دارم دیوونه میشم.......

شاید به خاطر بسته بودن این قلبه.......

یاد این شعر افتادم وقتی پای تلفن نفس نفس میزدی و

از زیر ماسک اکسیژن فقط به خاطر اینکه با ته تغاریت

حرف بزنی اومدی بیرون:

چشام و بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه

چشات و واکن تا ببینی قلبم بی تو آواره میشه.....

اون وقت بود که پای تلفن واسه اینکه بهت روحیه بدم بازم

باهات شوخی کردم تا این  بغض  کشنده رو زیر خنده م

پنهان کنم........

.......

........

.......

دیگه دارم خسته میشم..........

بیماری قلبی بدترین دردیه که تا حالا بوده.......

(مامان بزرگم حالش خوب نیست واسش دعا کنید)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:35  توسط دختر  | 
صدایش می آید...

باز هم در حال گرد گیری اش است.........

هرشب با دست هایش روی کلیدهایش را گردگیری

میکند و صدایش بازهم بلند میشود...........

با اینکه از گرد گیری متنفرم اما گردگیری تو را دوست دارم......

البته اشکم را در میآوری.........

اما بازهم گرد و خاک زیادش  به شنیدن صدایش می ارزد..........

ملودی هایت هر شب متفاوت است......

یک شب بتهوون.....

موتزارت......

و.......

.........

.........

.......

اینبار یادم باشد حتما" از تو بخواهم

که پیانو زدن را یادم بدهی........

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 22:44  توسط دختر  | 
یک ریز خواندی.......

پشت سر هم.........

اعصابم متشنج شد.........

مجبورم میکنی توهین کنم..........

اذیت نکن دیگر.........

باز هم خواندی........

مثل اینکه تو نمیفهمی.....

لطفا" خفه شو.......

باز هم خواندی.......

حواسم نبود که خودم باید صدایت را ببرم.......

و همینطور نمیدانستم تو گوشی مضخرفی هستی که

اگر بیندازمت یک طرف خودت را لوس میکنی و به

نوعی ساکت میشوی......

پس مجبورم که بیندازمت تا خودت ساکت شوی چون حرف من را نمیفهمی 

و ساکت نمیشوی.......... 

بلاخره تو گوشی هستی دیگر.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:47  توسط دختر  | 
میخواستم دیگر ننویسم......

اما نشد.......

منم و یک دنیا حرف ناگفته در مطلع و مقطع........

از زندگی بیزارم...

نه.......

دوستش داشتم...........

نه حالا..........

قبل ها را میگویم .........  نه ۱ یا ۲ سال قبل بلکه ۱۰ یا ۱۲ سال قبل......

ای کاش همیشه کودک میماندم........

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:6  توسط دختر  | 
بازهم نشد..........

تا آمدم از یاد ببرمت، آمدی.........

اشکم را درآوردی.........

مثل همیشه.......

لعنت به تو.............

 که باز هم موقع غذا پختن به تو نیاز دارم.........

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 21:48  توسط دختر  | 
باران میبارد.....

دلم تنگ است.......

برای هوای تو.....

برای داشتنت بوسیدنت.........

برای............  کلا" برای همه چیز....

ای کاش میتوانستم زودتر رمضان را تمام کنم و به

دیدارت بیایم.....

دلم تنگ است.....

برای شمال........

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:45  توسط دختر  | 
همه چیز را از نو شروع میکنم....

مثل یک فصل جدید.

فصل جدید زندگی ام......

شاید شروعی تازه لازم باشد...

لااقل برای من.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:17  توسط دختر  |