تبليغاتX
کوتاه نوشت های شب های پر از طعم نسکافه


کوتاه نوشت های شب های پر از طعم نسکافه

سنجش ها که هیچ...

کنکور هم جوابش آمد....

اما...............

از کجا شروع کنم را خودم هم نمیدانم......

همه چیز برمی گردد به دی ماه لعنتی......

مامان بزرگ برای یک دوره ی ۵ ماهه و ۵ روزه

سخت مریض شد......

درست ۱۹ اردیبهشت هم رفت درست وسط تمام

امیدهای من برای کنکور......

۱ هفته که طبق رسوم عزاداری بود......

۱ ماه بعدش هم که من دل و دماغ درس خواندن

نداشتم و نخواندم.........

تمام این روزها را با سختی پشت سر گذاشتم

اما مثل اینکه این روزگار دلش نمیخواهد دست از

سر کچل من یکی بردارد...........

خسته ام کرده......

کم کم دارد به جاهای باریک میکشاند......................

معلوم نیست کی قرار است از شرش خلاص شوم..........

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 22:54 توسط دختر| |

هفته ی دیگه سنجش ۱ دارم

از همتون خواهش میکنم دعا کنید.....

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 22:41 توسط دختر| |

این روزها تو هم داری برای من خودت را بالا بالا

فرض میکنی دلت کتک میخواهد؟

 

من میدانم و تو

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 19:22 توسط دختر| |

برگشتم......

COMING BACK AFTER A LONG TIME

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:35 توسط دختر| |

عیدتون مبارک

نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 12:6 توسط دختر| |

لبهایم باز رنگ زد........

هم دیوار دلت را......

هم لبهایت را.......

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:37 توسط دختر| |

گند زدم عینن همیشه....

جوری که خودمم نمیتونم جمعش کنم........

بای

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 19:50 توسط دختر| |

بازهم کار این نوه ته تغاریه شده گریه........

یه شب مرخص شد و دوباره انقد حالش بد شد که

بردنش c.c.u

این بار دیگه جدی تره!!!!!!!!!

بیشتر از هرچیزیم زخم زبون یه آدم .....و........و........و.........

که هر چی بهش بگم کمه........

لعنت بهش!!!!!!!!

همه چیز به هم ریخته.....

درس و نمیفهمم فقط..........

کارم شده گریه....

همین...........

همش اکسیژن اینجا کم میاد و بازم

اون قلب بی نوا به اون احتیاج داره..........

تنهاییام شده گریه و توی جمع میخندم تا مبادا کسی پی ببره

که چمه...........

(دعاش کنید)

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 20:35 توسط دختر| |

گاهی وقتا این قلب و دریچه ها و رگاشم

میشه یه مشکل اساسی.....

انقدر مهم و اساسی که آدم حتی خودشم نمیدونه

همه ی بچه ها و نوه هاش و مخصوصا" اون نوه ش که

همیشه پیشش بود و آنا آنا(مادربزرگ به ترکی) گفتنش

تموم نمیشد کارش میشه گریه و حتی سر کلاس درسم

مشکل اساسیش میشه این قلب و دریچه ی میترال و

سرخرگ آئورتی که گرفته.......

مشکل بدیه گرفتن رگ قلب و دریچه هاش...

کم کم دارم دیوونه میشم.......

شاید به خاطر بسته بودن این قلبه.......

یاد این شعر افتادم وقتی پای تلفن نفس نفس میزدی و

از زیر ماسک اکسیژن فقط به خاطر اینکه با ته تغاریت

حرف بزنی اومدی بیرون:

چشام و بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره میشه

چشات و واکن تا ببینی قلبم بی تو آواره میشه.....

اون وقت بود که پای تلفن واسه اینکه بهت روحیه بدم بازم

باهات شوخی کردم تا این  بغض  کشنده رو زیر خنده م

پنهان کنم........

.......

........

.......

دیگه دارم خسته میشم..........

بیماری قلبی بدترین دردیه که تا حالا بوده.......

(مامان بزرگم حالش خوب نیست واسش دعا کنید)

نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 20:35 توسط دختر| |

میخواستم دیگر ننویسم......

اما نشد.......

منم و یک دنیا حرف ناگفته در مطلع و مقطع........

از زندگی بیزارم...

نه.......

دوستش داشتم...........

نه حالا..........

قبل ها را میگویم .........  نه ۱ یا ۲ سال قبل بلکه ۱۰ یا ۱۲ سال قبل......

ای کاش همیشه کودک میماندم........

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:6 توسط دختر| |

باران میبارد.....

دلم تنگ است.......

برای هوای تو.....

برای داشتنت بوسیدنت.........

برای............  کلا" برای همه چیز....

ای کاش میتوانستم زودتر رمضان را تمام کنم و به

دیدارت بیایم.....

دلم تنگ است.....

برای شمال........

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 23:45 توسط دختر| |

همه چیز را از نو شروع میکنم....

مثل یک فصل جدید.

فصل جدید زندگی ام......

شاید شروعی تازه لازم باشد...

لااقل برای من.....

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 23:17 توسط دختر| |


Design By : Night Skin